من
در کوله بار زندگی تلخ
از رودهاپیام پیوستن
وزبادهاپیام بگسستن
اورده ام ارمغان
درپیکر ان حشمت پندار
درقله ی رفیع قلبم
یک عمر
تنها نشستن با خویش
انجا
در خون
دراتش
اموختم
راز بزرگ بودن را
اموختم چگونه بودن را
اموختم چگونه بمیرم
اموختم
با دست خویش بنویسم
تاریخ مرگ زندگیم را
افسوس ای مخاطب دیرین
درتنگ این قفس
بیدار نیستی
قلب تو
در مشتهای بسته ی بیگانه می تپد
بیدار نیستی که بگویم
باید کجا چگونه بمیری!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:34 توسط دخترابیدل
|

هست ان نیست که هر لحظه کنارت باشد
هست ان است که هر لحظه به یادت باشد.gif)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 21:53 توسط دخترابیدل
|


+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:26 توسط دخترابیدل
|

.gif)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 19:12 توسط دخترابیدل
|


+
نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:14 توسط دخترابیدل
|


+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 21:56 توسط دخترابیدل
|

عشق دریافت یک پیام الهی ست![]()
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:9 توسط دخترابیدل
|

زندگی یعنی چکیدن...![]()
همچو شمعی از گرمی عشق...![]()
رفتن و اخر رسیدن ...![]()
به در ابادی عشق.![]()
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 21:20 توسط دخترابیدل
|

چه اوای سخت و ارامی
چه کسی می تواند در این تاریکی سخت
فقط عشق ها را درک کند؟!!!
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 20:58 توسط دخترابیدل
|
