ای عشق مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 23:39 توسط دخترابیدل
|


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:15 توسط دخترابیدل
|

... و عشق کوهی است
بلند
در هم تنیده
پر شگفت
که غاری ندارد تا پناهم دهد
و تو عزیزی
از دست شده
خاطره ای شاید
بغض به گلو افکن
و من
برفراز کوهی
کوتاه در هم شکسته
گوش به زنگ پژواک فریادی که
دوستش می دارم
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 17:6 توسط دخترابیدل
|


+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 22:31 توسط دخترابیدل
|

نمی نویسم...چون تو اصلا نوشته هایم را نمی خوانی!
حرف نمی زنم... چون می دانم هیچگاه حرف هایم را نمی فهمی!
نکاهت نمی کنم...چون تو اصلا نگاهم را نمی بینی!
صدایت نمی کنم...چون اشک های من برای تو بی فایده است!
فقط می خندم... چون در هر صورت گویی من دیوانه ام...!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:26 توسط دخترابیدل
|


+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:2 توسط دخترابیدل
|

برگ برگ کتاب دلم را با نام تو سروده ام.
چشم من وقتی زیباست که لبریز از تصویر تو باشد.
بیا ای نوبهار دل که سجاده ام از عشق تو خیس خیس است.
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 20:21 توسط دخترابیدل
|
