من
در کوله بار زندگی تلخ
از رودهاپیام پیوستن
وزبادهاپیام بگسستن
اورده ام ارمغان
درپیکر ان حشمت پندار
درقله ی رفیع قلبم
یک عمر
تنها نشستن با خویش
انجا
در خون
دراتش
اموختم
راز بزرگ بودن را
اموختم چگونه بودن را
اموختم چگونه بمیرم
اموختم
با دست خویش بنویسم
تاریخ مرگ زندگیم را
افسوس ای مخاطب دیرین
درتنگ این قفس
بیدار نیستی
قلب تو
در مشتهای بسته ی بیگانه می تپد
بیدار نیستی که بگویم
باید کجا چگونه بمیری!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 17:34 توسط دخترابیدل
|
